نوراجوننوراجون، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه سن داره

نفس مامان وبابا

خاطره زایمان

1392/2/24 2:46
نویسنده : مامانی
276 بازدید
اشتراک گذاری

 

تقریبا از اولین روزهای ماه نهم دردهای بریودی مانند امونم روبریده بود....

روز بیست وچهار اذر یعنی یه روز قبل از زایمان رفتم خونه مامانینا شب دیر وقت بود باخودم گفتم دیگه برای

چی برم خونه همینجا بمونم ,که فرداش هم توخونه تنها نباشم .خلاصه ماشبو خونه مامی موندیم نصفه شب ازگرما

بیدار شدم یه کم درو باز گذاشتم که یهو یه درد خیلی وحشتناک از زیر دلم شروع شد طوری که یه جیغ کوتاه

کشیدم بابام خواب الود گفت چیزی شده منم گفتم نه وگرفتم خوابیدم

 

روز بیست وبنجم یهو یادم افتاد که مامانم میخواست امروز بره روضه هرچقدراصرارکرد نموندمووگفتم میخوام

برم خونه خودم.محمد باماشین منو رسوند خونه وخودش رفت سرکار ..از وقتی که صبح از خواب بیدار شده بودم

دردها ولم نمیکردن هی میومدن هی میرفتن اما نه منظم....

خوابیده بودم روتخت وبا گوشی توکلوب بودم یکی از دوستام اصرار داشت که برم بیمارستان و چک بشم اما من

که تو این ماه زیاد از ادن دردها کشیده بودم بیخیال بودم وفکر میکردم این دفعه هم مثل قبل خبری نیست

وقت ناهارکه شد دردهام طوری بودن که انگار امروز میخواستم برید بشم فقط در اون حد بود منم حوصلم نکشید

ناهار درست کنم .بنج شنبه که رفته بودیم خونه مامان محمد که بهش بگیم برای دوشنبه اماده باشه میخوایم بریم

دنبالش تا ببریمش بیمارستان یه مقدارخرما خریدیم که من صبحاباچای بخورم قرارشدیکشنبه بریم دوباره بخریم

برا زایمانم ,که نشد..ناهاربا اینکه اصلا میلم نمیکشید یه کم نون وبنیرو خرما خوردم ودوباره روتخت ولو شدم

این دفعه دیگه دردا میومدن و ول میکردن ...خواستم به دکترم زنگ بزنم که گفتم برم اول حموم اگه هنوز قطع

نشده بود میام زنگ میزنم دیشب محمد تو حموم اسید ریخته بود مجبورشدم اول اونو شستم بعد تمیزکاری کردمو

اومدم بیرون ,من شنیده بودم دردزایمان دردی که وقتی راه هم بری دردمیکنه اما من تازمانی که توحموم بودم

وبعدش که اومدم بیرون  اصلا درد نمیکرد اماهمینکه نشستم روتخت شروع شد سریع زنگ زدم به دکتر که کلی

غرغرکرد که چرا ازصبح نگفتی ,هرچقدربهش میگفتم شماگفته بودی هروقت منظم شد زنگ بزن دردای من

الانشم منظم نیست .گفت سریع بیا بیمارستان بگو دهانه رحمتو چک کنن.منم زنگ زدم به محمدکه سریع خودتو

برسون..منتظر محمد بودم که بیاد خودمم داشتم وسایل رو اماده میکردم اما باخودم میگفتم الان میرم میفهمن

خبری نیست میگن باشو برو خونه ,به مامانم هم زنگ زدم که برو خونه از روضه وسایلتو جمع کن بیایم دنبالت

قرارشدمحمد از سرکاربره دنبال مامی باهم بیان خونمون منو ببرن خلاصه اومدن وباهم رفتیم بیمارستان.

رفتم اطاق معاینه ماما گفت بخواب تامعاینه کنم ماما وقتی معاینه کرد گفت بنج سانت دهانه رحمت باز شده

کلی اصرار کرد که طبیعی زایمان کن چون شرایطم خیلی خوب بود بیشتردرد وکشیده بودم بچه هم خیلی ریز بود

منم چون خیلی قبلش فکرکرده بودمو سزارین وانتخاب کرده بودم گفتم نه که اشتباه کردم چون بعدا فهمیدم

همونطور که ماما گفته بود بچه فوق العاده ریز بود ومنم مثل مامانم خوش زابودم چون اونهمه دردو بدون اخ

گفتن کشیده بودم انشا... اگه خدا بخواد بچه دوم رو طبیعی زایمان میکنم چون بعضی از دکترها قبول کردن که

بعد از سزارین میشه طبیعی زایمان کرد ,منو بردن که برای عمل اماده کنن

روتخت خوابیدم با اینکه اونموقع دردام هر ده دقیقه شده بود اماوقتی روتخت دراز کشیده بودم انقدر اروم بودم

که هیچ کس فکرشم نمیکرد من دارم درد میکشم بعد ازمن یه خانم دیگه هم اوردن که برای عمل اماده کنن, تا

دکترم برسه اومدن چندتاسوال ازم برسیدن بعدکه فهمیدن دکترم رسید بهم سوند وصل کردن که

وحشتناکترین قسمت زایمان بود خیلی سوزش داشت.ازشدت سوزش نتونستم بشینم باشدم ایستادم اومدن منو بردن

اطاق عمل  تواطاق عمل هم ازم برسیدن ناهارچی خوردی؟ وایا بی حسی میخوام یا بیهوشی که من گفتم بیحسی

دکتر بیهوشی که یه اقای همسن بابام بود خیلی مهربون بود و بهم انرژی مثبت میداد گفت بشین بی حرکت باش تا

امبولتو بزنیم همین که امبولوزدن شروع کردن که من همش میگفتم حس دارم چون باهام تکون میخوردن  امابهم

گفتن که داریم بچرودرمیاریم اگه حس داشتی الان داشتی جیغ میکشیدی دکتر بیهوشی گفت داریم بچرو درمیاریم

الان احساس میکنی دارن از بدنت چیزی رو میکشن نترس , دقیقا همون حس وداشتم بعدصدای خرخر اومد که

انگار داشتن دهان بچرو باز میکردن همون موقع یهو حالم بد شد انگار نفسم بالا نمیومد گردن درد شدیدی گرفتم

سرموتکون دادم که همون باعث ده هفته سردردو گردن درد طاقت فرسام شد دکترم گفت که برام ماسک اکسیژن

گذاشتن  بعد صدای گریه بلندی اومد بعد از چند ثانیه که داشتن میبردنش بیرون بهم نشون دادنش خیلی بامزه بود

اما خیلی بف داشت.ازصدای گریش گریم گرفت بالاخره بعد نه ماه انتظار دوست داشتنی ترین فرد توی

زندگیمو

دیدم وفهمیدم حس مادری یعنی چی؟......

بردنم ریکاوری یه ربع اونجا بودم دکتر بیهوشی وضعیتمو کنترل میکرد بعد بردنم بخش اولین نفری که دیدم 

محمد بود که با لبخند ایستاده بود بالاسرم و گفت خسته نباشی....خیلی لحظه خوبی بود بعدش مامانم اومد بعدش

هم مامان شوشو همه بهم تبریک گفتن بعدش دختر نازم اومد

 

نورای خوشگل ما روز شنبه 25 اذر 1391 قدمای نازشو به این دنیاگذاشت وشد همه دنیای ما..............

وبهترین لحظات زندگیم رقم خورد خدایاشکرت.......

خدایا به همه اونایی که منتظردیدن این روز هستن این نعمتو عطاکن

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)