11 ماهگی نورا و محرم
خوشگلم 11 ماه از زندگیت میگذره و تک ستاره خونمونی نورا جونم
عشقمممممممم امروز فردای عاشوراست وشما هم مثل مامانی وبابایی امسال تو عزاداری حضور داشتی
انشا... بزرگتر که بشی و محرم رودرک بکنی تو رکاب امام حسین خدمت بکنی
مامانی من امسال
اصلا نتونستم عزاداری کنم چون همش دنبال شما بودم تا کار خطرناکی نکنید چند شب هم که رفتم
هییت همش باشما سرگرم بودم که اذیت نشی وشما تا تونستی بابچه هایی که با مامانشون اومده
بودن هییت بازی کردی اما جیغهای بنفشت حسابی ابرومو برد
اما من اصرار داشتم که ببرمت
که از بچگی شمارو با امام حسین اشنا بکنم...بعد از هییت هم با کالسکه میرفتیم کنار ایستگاه
صلواتی که دایی ها توش چای میدادن و چای میخوردیم وبه دسته های عزاداری نگاه میکردیم که شما
همونجا میخوابیدی وبرمیگشتیم خونه مامان جون وشماشیر میخوردی و تا صبح میخوابیدی...عزیزم انشا..
تامحرم سال بعد بزرگ شدی ومامانی کمتر اذیت میشه ومیتونه عزاداری بکنه

اینم عکسای نورا جون در محرم سال ٩٢



در تلاش برای در اوردن کلاه(مامانی اصلا دوست نداری که کلاه بزاری)

روز عاشورا

خوابم میاد مامانی

وبالاخره خوابیدی


شام غریبان(همش میخواستی شمع هارو بگیری این عکس رو هم باکلی مصیبت گرفتیم)



11 ماهگی نورا و محرم
