نوراجوننوراجون، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه سن داره

نفس مامان وبابا

15ماهگی وتولد بابایی

عسیس دلم اتمام 15 ماهگی شما با تولد بابایی تو یه تاریخ بودن ...ماهم یه جشن کوچولو سه نفره گرفتیم امیدوارم همیشه کنارم باشید ...بدون شما هیچممممممممممممم   عزیزم این تقویمارو برای عید سفارش دادم چهار فصل برای اتاق خودت وتک برگ ها رو به مامان بزرگات هدیه دادیم             ...
7 ارديبهشت 1393

چهارده ماهگی نفسمممممممممممممم

 چهارده ماه از ورود نفسمون به زنگی میگذره..امیدوارم تو این چهارده ماه بهت خوش گذشته باشه..   نازنینم شما روز به روز شیرین تر میشی..انقد که میخوام بخورمت   شما تازه فهمیدی که من مامانتم وشدیدا بهم وابسته شدی وتا من رو نمیبینی میگی ماما ماما   خوشگلم دیروز یعنی 2 اسفند خاله الی جون مامان ادرینا جونی مارو دعوت کرده بود خونشون...رفتیم   وخیلی خوش گذشت دست خاله الی درد نکنه که مارو دور هم جمع کرد   شما هم دختر خیلی خوبی بودی واروم وبی سرو صدا بازی میکردی...مثل همه دوستای خوبت..   امیدوارم وقتی بزرگ شید دوستای خوبی برا هم باشی..     از راست اویسا...نورا...پانیسا...کیا...
3 اسفند 1392

مرواریدای جدیدت مبارک

عزیزدلم ..نفسم..هستی مامان وجودت تو خونمون بهترین هدیه از طرف خداست...گل من وقتی که میای خودت بدون اینکه بهت بگم بوسم میکنی دلم میخواد انقدر محکم بغلت کنم که تا ابد بغلم بمونی فرشته ی کوچولو وقتی باباش از سرکار میاد براش از راهرو بوس میفرسته...امیدوارم من وبابایی لایق خوشگل خانمی مثل شما باشیم...   رویش هفتمین وهشتمین مرواریدت مبارک .. ...
27 بهمن 1392

عکسهای جامونده

خوشگلم این عکسا تو دوربین قایم شده بودن...من امروز پیداشون کردم       برای اولین بار خودت بلند شدی وایستادی     شب یلدا     اولین شانسی..رفته بودیم سوپرمارکت که از جعبش خوشت   اومدوبرداشتی   ...
1 بهمن 1392

13 ماهگیت مبارک عشقــــــــــــــــــــم

خوشگل مامان اینروزا هرروز شیرین تر از دیروز میشی   انقده ناز مارو بوس میکنی که نگو...   عزیزم این ماه اینارو با کمک مامانی یادگرفتی... بوس میفرستی..ماروبوس میکنی...وقتی مثلا بهت میگیم برو توپتو بیار متوجه میشی ومیری توپ ومیاری   وتوپ بازی میکنی گوشی تلفن رو برمیداری والو میکنی...وسایل هرکسی که روزمین باشه رو میبری و به خودش تحویل میدی مثلا گوشی من یا لباس بابا...خیلی جالبه که فقط به خودش میدی وبه کس دیگه ای نمیدی   عزیزم تا میگم دستا بالا دستاتو میبری بالا .. وقتی زنگ خونه میزنه شما میگی کیـــــــــــــــه..یا وقتی ایفونو برمیداری   دیگه خداروشکر جیغ نمیزنی واصلا مامانی رو اذیت نمیکنی....
25 دی 1392

واکسن یه سالگی

نورای گلم این شمایی که داری اش هم میزنی ...روز اربعین خونه مامان جون         درحال گوش دادن به نوحه محمود کریمی   عزیز دلم روز 3 دی بابایی مارو رسوند به درمانگاه تا واکسن شماروبزنیم...بابایی رفت وما هم واکسن شمارو زدیم والبته قد ووزن هم گرفتن(قد:73.....وزن :8300)   نازنینم بعدش رفتیم خونه مامان جون چون من فکر کردم شاید شما تب کنی اینجا هم از داخل پارک میریم سمت خونه مامان جون...فکرکنم صندلی سرده شما این شکلی شدی   اینجاهم مشغول دیدن تی وی والبته بیبی انیشتین     گلم چند وقت پیش رفتیم خونه مامانی برگشتنی تو یه پارک سوار سرسره شدی...خوشت اومده بود ...
25 دی 1392

اتلیه یک سالگی

دختر پاییزی ما     دخملمون یک ساله شد     چه خوردنی         تولدت مبارکککک     اشپز کوچولوی ما   چیگملمون       و هندونه خوردنی ما                 ...
6 دی 1392

تولدت مبارک نفس مامان وبابا

خوشگل مامانی ..نفس بابایی...هستی وهمه کس مامان وبابا روزی که دنیا اومدی تمام خوشی های دنیا نصیبمون شد...عزیزم نمیدونی از وقتی که اومدی چه شادی ی به خونمون اوردی...به خاطر تمام کوتاهی هامون مارو ببخش وبدون که برای بودن با گل خوشگلی مثل شما تمام سختی هارو متحمل میشیم... تو اومدی وبه زندگی ما گرمی بخشیدی...امیدوارم خونمون با وجودت همیشه گرم وصمیمی باشه     گلکم مامان مشغول درست کردن لباسای شب یلداته وخیلی خسته میشه...اما به خاطر اینکه نازدونه ای مثل شما قراره اون لباسارو بپوشه خستگی از تنم در میره...دوســـــــــــــــــــتت داریم هوارتااااااااااا             &nb...
30 آذر 1392

یلدات مبارک عشقــــــــــــــــــــــــــــم

نورای مامان امسال دومین شب یلدایی هست که خدا شمارو به ما هدیه داده...عزیز دلم اولین  شب     یلدات رو تو بیمارستان بودیم باهم....چون شما زردیت بالا بود وبستریت کرده بودن ...اون شب تلخ ترین    شب یلدای عمرم بود چون عوض اینکه همه باهم یلدارو جشن بگیریم وکنار هندونه خوشگلمون باشیم هر    کس یه گوشه من وشما بیمارستان بودیم ومن به خاطر سردردهام لحظات بدی رو سپری میکردم...وبابا    خونه خودمون از نبود من  وشما گریه میکرد...مامان جون وبابا جون هم خونه خودشون از سرشب     خوابیدن وحوصله حتی خوردن هندونه رو هم نداشتن     وامــــــــــــــــا عزیز دلم دومین شب...
29 آذر 1392