نوراجوننوراجون، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه سن داره

نفس مامان وبابا

نه ماه از زمینی شدن فرشتمون میگذره

خوشگلم تمام این نه ماه رو قلبم به عشق بودنت تپیده ...نفسم چه خوب که اومدی وشدی همه کس من وبابایی..چه روزهایی که توخونه تنها بودم ودلم میخواست کنارم باشی تا حرفامو باهات بزنم...گرچه هنوز خیلی کوچولویی اما تمام حرفایی که میزنمو میفهمی گلم...خداروشکر که انقدر باهوشی جیگملی...چه و قتایی که ناراحت بودم وتو خنده رو به لبام اوردی نفسم...چه وقتایی که از عشق بودنت انقد سرمست بودم که نمیفهمیدم کی روز ا رو شب کردم ...عزیز دلم انقدر مامان وسرگرم کردی که زمان عین برق وباد برام میگذره   ماهگیت مبارک نفسسسسسسسسسسسسسمممم                     &n...
9 مهر 1392

نورا وپوشکاش

  عزیزم مامان دوست داره هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااا             مامان جنسش خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟                               ...
28 شهريور 1392

جیگملمون

عزیزم این ماه پیشرفت های خوبی داشتی..دیگه یه ثانیه هم رو زمین بند نمیشی همش در حال ورجه و ورجه کردنی. ..قربونت بشم روز 5 شنبه بردمت دکتر..اونجاهمش بایه دخمل خانم مثل خودت که چند روز ا زت کوچکتر بود دادمیکشیدید مطبو گذاشته بودید سرتون  .اقای دکتر کلی دعوام کرد بابت سهل انگاری تو دادن قطره اهنت ...مامانی تقصیر من نیست شما همش قطرتو بالامیاوردی..دکتر رانیتیدین تجویز کرد خدارو شکر از اون موقع دیگه بالا نمیاری...دکترت قطره اهن خارجی  با فولیک اسید برای کم خونیت نوشت...مامانی از مطب تا خونه همش گریه میکرد خیلی ناراحت بودم عزیزم اما حالا که دارو هاتو میدم امیدوارم تا دفعه بعد که ببرمت ازمایش خوب شده باشی   این ماه شم...
25 شهريور 1392

روزت مبارک عزیزم

دختر نازم پارسال روز دختر اصلا فکرشو نمیکردم یه عسلی مثل شما تو وجودمه وگرنه نمیتونستم صبر کنم نه ماه اون تو باشی   نازنینم ..عشقم وهستی مامان وبابا روزت مبارک نورا جونم این روزها انقد شیرین شدی که دوست دارم درسته قورتت بدم ...اصلا مامان واذیت نمیکنی . ..خیلی باهوشی ماشا...همه حرفایی که بهت میگیم وکامل میفهمی ...وقتی میری طرف چیزای خطرناک ومامانی بهت میگه دست نزن چیزززززززههه فقط از روی کنجکاوی نگاهش میکنی وبعد برمیگردی عشقم      مامان قربونت بشه که انقد ماهی خوشگلم امیدوارم خدا تو رو برای ما وما رو برای تو نگه داره ...
17 شهريور 1392

هشت ماهگیت مبارک عزیزم

عزیز دل هشت ماهه من ...هشت ماه از بهترین روز زندگیه من وبابایی گذشت            خوشگل خانم الان خوابیدی ومن اومدم وبلاگتو اپ کنم...دیگه نمیتونم تنهات بزارم گلم...ماشا...خیلی شیطون شدی همش میری به سمت اسباب های خونه ومیخوای کشفشون کنی ...بااون پاهای کوچولوت همه جای خونه رو میگردی ...خیلی خوشحالم که هرروز شاهد پیشرفتت هستم ...هرروز یه چیز جدید یاد میگیری...امروز یاد گرفتی از میز تلوزیون بگیری ورو زانوهات باایستی گلم   دیروز چند تامطلب خوندم که نوشته بود نباید جلوتو بگیریم که به چیزی دست نزنی...منم امروز همون کارو کردم چون نوشته بود اگه نزاریم تو خونه جستجو کنی حس کنجکا...
5 شهريور 1392

شیطنتهای دخملی

عسسسسسسسسسلل مامان خیلی شیطون شدی..ماشا..پیشرفتهای زیادی داشتی...دیگه وقتی از خواب بیدار میشی گریه نمیکنی..خودت چهاردست وپا میای پیشم قربونت بشم   مامانی همش مواظبتم که به چیزای خطرناک دست نزنی اخه علاقه زیادی به سیمهای برق داری وهمش میری سراغ سیم تلویزیون   خوشگلم امروز وقتی صدات میکردم که نری طرف چیزی وبهت میگفتم بیا اینجا میومدی  انقد باهوشی نانازم که مفهومه حرفمو میفهمی   عسیسم منم چیزای خطرناکو جمع کردم تا شما به هرچیزی که دوست داری دست بزنی وحس کنجکاویت تقویت بشه...عزیزممممممم مامان همش مطالعه میکنه که ببینه چجوری باید با فرشته ای مثل شمابرخورد کنه امیدوارم وقتی بزرگ شدی بدونی که چقد برای ب...
5 شهريور 1392

سالگرد ازدواج مامان وبابا

عزیزم روز 28 مرداد سالگرد ازدواج مامان وبابابود..     .باهم رفتیم بیرون بعد از کمی گردش رفتیم پیتزا بخوریم که دخمل شیطونمون  داشت دلبری میکرد وهمه رستوران داشتن باهاش بازی میکردن...من وباب هم وقتی دیدیم نمیتونیم اونجا بخوریم..پیتزامونو برداشتیم اوردیم خونه چی میگید به هم        اینجاداری موهای بابارو میکشی       ...
30 مرداد 1392

نورا جونم راه افتاد

عزیز دل مامانی بالاخره در تاریخ 22 مرداد چهاردست وپارفتن رو شروع کرد . ...عزیز دلم از صبح که خونه   مامان جون بودیم همش تلاش میکردی چهاردست وپا بری اما همش میوفتادی تا بالاخره بعداز ظهر شروع   کردی به چهار دست وپا رفتن.. ..من انقد ذوق کرده بودم که مامان جون کلی بهم خندید. ..   خوشگلم امیدوارم توزندگی بهترین راه ها رو طی کنی ومامان بابا شاهد دانشگاه رفتنت باشن         ااااااااااااا جا نیست بشینم مامان من اون دلقک ومیخوام یعنی میتونم برش دارم         ماماننننننننننننننننننننن       &nbs...
30 مرداد 1392

نفسم

سلام عزیزم امروز 25هفته و4روزته مامانی منوبابایی داریم برای اومدنت لحظه شماری میکنیم نفس جونم چه لگدهایی که نثارمامانی نمیکنی... عسیسم ببخشیدکه خیلی وقته برات ننوشتم...این چندوقته درگیرانتخاب تختوکمدت هستم اخه مامانی دوست داره همه ی وسایل نفس جونی تک باشه....عاشقتیم مامانی..چندروز پیش بابایی دیدکه شماچطوری لگدمیزنی غش کرده بودازخنده که چطوری شکم مامانو کج وکوله میکنی...خیلی این روزاسخت میگذره مامانی همش دلم میگیره..طفلک بابایی هرروزمنومیبره بیرون...دوست دارم یه دنیا نفففففففففففففففسسسسسسسسسممممم ...
27 مرداد 1392