نوراجوننوراجون، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه سن داره

نفس مامان وبابا

گردش سه نفری

عزیز دلم امروز وقتی بابایی از سرکار اومد تصمیم گرفتیم سه نفری بریم بیرون خرید.هنوز راه نیوفتاده بودیم که شماخوابیدی وتانصفه های راه خواب بودی. وقتی ازخواب بیدارشدی وچشمای درشتتو بازکردی همه توخیابون چشمشون به شمابود..الهی مامان فدات بشه هرمغازه ای که میرفتیم فروشنده میگفت اسپند براش دود کنید یه کم که خریدکردیم بارون زد ومجبورشدیمزیر ایوون مغازه ها کمی صبرکنیم....خوشبختانه زود بند اومد وما با نق نق های وروجکمون که شیرمیخواست اومدیم خونه   اینم عکس شما قبل رفتن به پیاده روی دخملم خسته است فداش بشم         ...
8 خرداد 1392

خونه مامان جون

خوشگل مامان 5 خرداد که روز ام داوود بود مامان جون مراسم گرفته بود.مامان جون نذاشت ببرمت پایین پیش مهمونا چون از چشم بدمیترسید.(خاطره بدی از چشم بد داره).   به خاطرهمین من وشما و خاله زهرا اتاق داییها موندیم .کولرروشن بود واز اونجایی که شماعاشق باد هستی ووقتی باد به صورتت میخوره بلند میخندی  خداروشکراصلا اذیت نشدیم..چون مااونجا بودیم دختر عمو خدیجه و دخترش زهراهم اومدن بالا وباشما بازی کردن   اینجا شما عینک زهراکوچولو رو زدی دخملی     اینجا داری باهاش بازی میکنی   اینجاهم داری میخوریش     الهی فدای قرتی خانمم بشمممممممممممممممممممم     ...
7 خرداد 1392

دردودلهای مادرانه

عزیزدلم این روزاخیلی شیرین شدی ودل همه رومیبری. .امابراشیرخوردن اذیت میشی کاش میتونستم کاری کنم که شیرتو راحتتربخوری امامثل اینکه اقتضای سنته . مامانی وقتی سینرومیزارم دهنت گریه میکنی ونمیخوری این وقتا خیلی ناراحت میشم دلم میگیره که نمیتونم کاری کنم بعضی وقتاکه خیلی ممانعت میکنی گریم میگیره وعصبانی میشم امابافشاردادن دندونام به هم خودموخالی میکنم عزیزم شیرتوبخور دیگه دندونای مامانی جلوش انقدرفشار دادم یه کوچولوشکسته توکه دوست نداری دندونای مامان زشت بشه مامانی همه این چیزاروبه خاطر شماتحمل میکنم که ارزشت برام بیشتراذ دنیاست امیدوارم اگه من وبابایی چیزی برات کم گذاشتیم یابادعواهای کوچولومون باعث ...
27 ارديبهشت 1392

روزهای انتظار

مامانی این روزهابدجوری فکرم مشغول توه...همش وول میخوری نانازم...دوست دارم هرچه زودتروسایلتوبچینمو منتظراومدنت بشم...مامانی روزجشن هم عکس میگیرمومیزارم تووبلاگت..به امیداون روزکه همدیگروببینیم عزیزدلم
24 ارديبهشت 1392

خوشگل مامان زودبیا

نوراجونی زودی بیابغلمون ساکتوجمع کردم لباسای نانازتو هرروزنگاه میکنم کاش این روزاهم زودبگذره نوراجونم بیییییییییییییییییییییااااااااا.....منتظرتیییییییییییییییییییییییییممممم ...
24 ارديبهشت 1392

سیسمونی نوراجونی

عزیزم این اتاقته شایدتابزرگ شدنت مادیگه تواین خونه نبودیم   اگه بدونی این وسایل وباچه ذوقی برات چیدم....                                                       ...
24 ارديبهشت 1392